۲روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که اصلا زندگی
نکرده است !
تقویمش پر شده بود و تنها ۲روز خط نخورده باقی مانده
بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای
بیشتری از خدا بگیرد.
التماس و در خواست کرد اما خدا سکوت کرد !
به پای فرشته ها پیچید اما باز هم خدا سکوت کرد!
فریاد زد و جارو جنجال براه انداخت... !
اما باز هم خدا سکوت کرد!
دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد....
وخدا سکوتش را شکست و گفت:بنده من !
یک روز دیگر هم رفت و تو تمام روز را با بدو بیراه
گفتن و جارو جنجال از دست دادی!
تنها یک روز دیگر باقی مانده است....
بیا این یک روزت را زندگی کن.
او با گریه گفت:اما با یک روز چکار می توان کرد؟
خداوند فرمود: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه
کند گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در
نمی یابد هزار سال هم بکارش نمی آید*
نظرات شما عزیزان: